تبليغاتX
یکی فقط مال خودم

یکی فقط مال خودم

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود

تولدت مبارک

هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك

با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك

يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك

فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك


 

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 1:7 AM موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 8:18 PM موضوع | لینک ثابت


دردا كه باز بندي به پايم افكنده شد و مرا در پشت ميله هاي قفس قلبش اسير نمود

 گاهي آواي لطيفش به گوشم مي رسيد و از شنيدن آن سيراب مي شدم .

گاه تا سحر نمي خفتم تا شايد نورعشقي از او بر من بتابد

با ستارگان بيدار مي ماندم تا بتوانم شايد بوسه هاي شيرينش را حس كنم

 خود را در آغوش مهتاب جاي مي دادم و از دل شوريده و ديوانه ي خود ميگفتم.

مي گفتم كه چطور ناگهان به او تكيه كردم و حس كردم كه او همان كسي است

 كه دوستش دارم و مي تواند مامن آرامي براي من باشد

او را صدا زدم ،در انتظارش ماندم تا آسمان ابري دلش برايم صاف و آبي شود

در انتظارش ماندم تا شهد شيرين عشقش را بنوشم ،

چهره ي خورشيد شهر دلم چه اندوهگين بود. نمي دانستم اميدي هست يا نه ؟

نگاه خسته اش را خريداري كردم

در طوفان غرور و بي مهريش صبوري را پناهگاه خود ساختم

خواستم تا در زمين سخت دلش همچو شقايق عاشقي برويم ،

خواستم كه هرگز شرمگين اين دل پاكم نباشم تا آه عشق بار دگر بر او بوزد

رنگ درد را در خود ديدم ،درد بي مهري،درد خاموشي،درد جدايي

عاقبت در سكوتم ، در چشمان منتظرم ، در روياهاي آشفته ام ،

 در انتظارعميقي كه مرا احاطه كرده بود و در خيال اسيرم .

آفتابش رنگ شادي به خود گرفت

وغنچه ي نشكفته ي دلش كه مدتها بود نورعشق را

 به خود نديده بود بار دگر شكفته شد

خنده را بر لبانم نشاند ،گلدان خشك دلم را با شراب عشق زيباي خود آبياري نمود

با نسيم مهرباني اش صورتم را نوازش كرد

 و آشيانه ي دوست داشتنش را برايم مهيا كرد

آري او مرا بعد از مصائب فراواني پذيرفت

 و در كلبه ي تنهائيش مرا ميهمان خود كرد آشفتگي را از من ربود

 و گل اميد را با هزاران عشق و محبت به من هديه داد

 او ديگر شاهزاده ي اين قلب عاشقم شد  

او با مهرباني قدم بر سنگفرش دلم گذاشت

او ديگر محبوب آتشين و پرشرار من شد

ما از فصلهاي خشك گذر كرديم وبه گلستاني عطرآگين سلام كرديم

حال با يك نگاه با يك عشق با يك اميد در يك ساحل پائيزي در يك غروب زيبا

 درآن كلبه ي عاشقي نظاره گر اين دوست داشتن هستيم

درآستانه ي عشق پرشورت ايستاده ام  مهربانم و با تمام وجود مي گويم

 سلام عشق خفته ي من

به قلب تنها و متروك من خوش آمدي

 


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 11:35 AM موضوع | لینک ثابت


تومثل چشم دريا عاشقي و پاك و باروني ومن يك تكه از دريا ولي نمناك و طوفاني به ياد چشمهاي تو تفاْل مي زنم امشب ببينم مي روي آخراز اينجا يا كه مي ماني تورا جان هماني كه جوابت كرد از چشمم همين امشب بيا در كلبه سردم به مهماني عجب روز قشنگي بود روز آشناييمان چه شد حالا كه ازآن انتخاب خود پشيماني همه بردند از خاطر مرا،من ماندم و چشمت تو هم رفتي،يادت رفت نامم را به آساني چه زود از ياد بردي قرار روز اول را همان كه قول دادي اين پريشان را نرنجاني تمام شمعداني ها برايت اشك ميزيزند دلت آمد دل گل هاي باغم را بلرزاني؟! وعادت درد سنگيني است وقتي اوج مي گيرد به من عادت نكردي طعم حرفم را نمي داني خدا را خوش نمي آيد كه اين دل را بسوزاني


 

نوشته شده توسط زهرا در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 7:51 PM موضوع | لینک ثابت


بهار که بیاید رفته ام
قصه را که می دانی ؟ قصه مرغان و کوه قاف را.قصه ی رفتن و آن هفت وادی صعب را،قصه ی سیمرغ آینه را؟
قصه نیست، حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند.هزار سال است که تقدیر را تأخیر می کنم.اما چه کنم با هدهد،  هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند؛ و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم که هر روز بهانه ای می آورد، بهانه های کوچک بی مقدار.
تنم نازک است و بالهایم نحیف.من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ می ترسم.من از گم شدن ،من از تشنگی ، من از تاریک و دور واهمه دارم.
گفتی قرار است بال هایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم؟ گفتی که این تازه اول قصه است؟گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید؟ گفتی که حیرت،بار درخت توحید است؟ گفتی بی نیازی...؟
گفتی فقر...؟گفتی که آخرش محو است و عدم...؟
آی هدهد! آی هدهد! بایست؛ نه ،من طاقتش را ندارم...
. . .
بهار که بیاید،دیگر رفته ام،بهار بهانه رفتن است.حق با هدهد است که می گفت: رفتن زیباتر است و ماندن شکوهی ندارد، آن هم پشت این سنگریزه های طلب.
گیرم که ماندم و باز بال بال زدم،توی خاک و خاطره، توی گذشته و گل. گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم،بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
می روم، باید رفت؛ در خون تپیده و پرپر. سیمرغ مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد.هدهد بود که این را به من گفت. راستی اگر دیگر نیامدم،یعنی که آتش گرفته ام؛یعنی که شعله ورم! یعنی سوختم، یعنی خاکسترم را هم باد برده است.
می روم اما هر جا که رسیدم، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت.می دانم این کمترین شرط جوانمردی است.
بدرود، رفیق روزهای بی قراری ام!
قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه ی سیمرغ، آنجا که جز بال و پر سوخته، نشانی ندارد...
 

 

 


 

نوشته شده توسط زهرا در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 7:49 PM موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط زهرا در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 7:39 PM موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 2:20 AM موضوع | لینک ثابت


آره ! بد دردیه همینه ! همینه که گاهی وقتا اینقدر بهم می ریزی و اینقدر داغون می شی و اینقدر می خوای کسی نفهمه که درونت چه خبره که برای نشون دادنش از نوشته های دیگرون استفاده می کنی .. که مبادا یه وقت لای زبونت باز بشه و کسی بفهمه دردت چیه و گیر بدن و حالت گرفته شو  و .. آره ! همینه ! وقتی خودت ندونی این احساس لامصب چیه که هر روز که می گذره بیشتر اذیتت می کنه . وقتی خودت ندونی و ندونی چه طوری این طوری شد . وقتی اولش کاره ای نباشی و اتفاقی افتاده باشی تو جریان و آخرش خودت ، خود خودت کار و خراب کرده باشی .. وقتی کسی دردت و نفهمه .. .. وقتی نخوای کسی بفهمه ولی به شدت نیاز داری که کسی بفهمه و باهات حرف بزنه  .. وقتی بخواد بی تفاوت باشه .. وقتی بخوای بی تفاوت باشی .. وقتی دل یه چیزی بگه عقل یه چیز دیگه ولی زندگی دست رد و مهر قرمز بزنه رو عقل و دل .. وقتی بخوای گریه کنی نشه .. وقتی بخوای داد بزنی نشه .. وقتی بخوای سکوت کنی اما اونم نشه ... وقتی رفتار ، عقل ، احساس همه با هم تناقض داشته باشند .. وقتی از یه فرض کاملا" درست برسی به یه حکم نیمه غلط .. وقتی دلت تنگ باشه و دلش سنگ .. وقتی دلش تنگ باشه و دلم سنگ .. وقتی دلگیر باشی .. وقتی دلگیرت کرده باشه .. وقتی بخوای فراموش کنی و بخواد فراموش کنه .. اما .. اما این خاطره .. خاطره این وسط مث بختک افتاده باشه رو زندگیت ، فکر و اندیشت .. بسه .. بسه دیگه .. قرار بود کسی نفهمه ..
 


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 2:14 AM موضوع | لینک ثابت


 

عاشق تنها
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت 
 


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 2:5 AM موضوع | لینک ثابت


پرنده

هنوز هم پس از گذشت سالها آنچه را كه در گوشم زمزمه مي كردي با گلويي
بغض آلود و چشماني اشك بار با خود نجوا مي كنم ، روزهاي آشناييمان بسان
شب و روز از جلوي چشمانم مي گذرند .
گفتم : مجنون صحرا را چه بنامم ؟ گفتي : پرنده ، با حيرت پرسيدم چرا
پرنده ؟! شتابان گفتي چون مي خواهم دور سرت بگردم فقط آب و دانه ام از
تو ، صادقانه گفتم : در دام محبت اسير مي شوي زيركانه گفتي : اوج آسمان
آبي را نمي خواهم اگر در قعر زمين در دام عشق تو اسير باشم و تو صيادم
.
تو گفتي و من با گوش جان گفته هايت را مي شنيدم و به شنيده هايت جامه ي
عمل مي پوشاندم
ديگر پرنده ي آسمان زندگيم شده بودي ، برايت از تار و پود وجودم آشيانه
ساختم ، دستان سرد و لرزانم سايباني شد براي تو ، تا وجود تو را از
گزند گرما و سوز و سرما در امان بدارد ، سفره اي از عشق برايت گشودم
خواني كه آبش شبنم چشمان منتظرم بود و دانه اش گوهر وجودي ام .
و آن شب هنگام كه از نان عشق سير گشتي و از چشمه ي جوشان محبتم سيراب ،
زمزمه ها در گوشم خواندي ، آواز سر دادي كه به پرهاي شكسته ام پرواز
بياموز ، پرو بالت دادم ، هم پروازت شدم ، گرچه نمي دانستم از كجا شروع
كرده ام و فرجام به كجا خواهد رسيد ؟ !
و زماني كه براي ماندنت ديگر بهانه اي نداشتي براي رفتنت بهانه آوردي
، فرياد كشيدي آسمان دلت خاكستري است و هواي عشقت غبار آلود شده و نفس
كشيدن در آن سخت و طاقت فرساست و خلاصه اينكه قفس دلت براي ماندن تنگ و
دلگير ...
و امروزي كه ته مانده ي ديروز سياه است و همان فردايي كه از آمدنش
هميشه دست و دلم مي لرزيد و هراس ديدنش را داشتم نا خواسته از راه
رسيد و كبوتري از جنس خودت آخرين پيغام تو را به دستم رسانيد (
پــــــــــرواز را بــــه خــــــاطر بسپــــــــار پــــــرنده ر
فـــــــتني اســـــــــت ) !
افسوس كه اين حقيقت خيلي دير برايم آشكار شد و صد ها افسوس ديگر از
اينكه چرا با خون دل و اشك ديده پرنده اي مهاجر را زندگي بخشيدم ؟ ،
پرنده اي كه ذات و طبيعتش دستخوش هجرت است و كوچ كردن نماندن و رفيق
روزگار تنگ و تار شدن .
و امروز تنها چيزي كه از اين آمدن و رفتن برايم به جاي مانده ، اينكه
دانستم كيستم من ؟ ( برج تنهايي در اين دنياي وانفسا ! )

 


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 1:51 AM موضوع | لینک ثابت


دلم میخواد حرف بزنم بر خلاف همیشه ولی آخه با کی..........................

هرکسی برای خودش دنیایی از مشکلاتو داره دلم نمیخواد با حرفام مشکلی به مشکلات دیگران اضافه کنم

گیجم گیجه گیج..........................


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 0:47 AM موضوع | لینک ثابت


آخه بيچاره دل يكي بيشتر نيست...! چقدر سخته فهماندن اينكه بي انصاف دل كه دو تا نيست يكي است! چقدر سخته گفتن و فهماندن اين ‌كه: ببين دل و بايد به يكي داد نه اونو بين چند نفر تقسيم كرد... تازه از همه سخت تر و بدتر و توهين آميزتر اينه كه به خواي براي كسي نفر دوم باشي. هميشه از فكر اينكه براي كسي كه دوسش دارم نفر دوم باشم... خيلي سخته. پس بهترين كار همينه كه بي خيال دوستي شيم! گاهي سخته گفتن اونيكه تو دلم.. گاهي سخته قبول اونكه عاشق شدم.... خيلي سخته.. براي اونيكه هيچ وقت نتونستم احساسمو بهش بگم. به نوعي با غرورم احساسمو كشتم. چرا شو هنوزم نفهميدم..؟ آخر اما دل يكي است! - بگويم اگر چشم راستم فداي تو لابد ميگويي... چشم چپم را براي خودم نگه داشته‌ام. با يك چشم هم ... مي‌گذرد زندگي. بگويم اگر تاب مي‌آورم هزاران عذاب را در راه تو لابد مي‌گويي... در راه عشق عذاب چيست؟ اضطراب چيست؟ من قلبم را به تو داده‌ام بي انصاف دل كه دو تا نيست. يكي است! "

 


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 12:12 PM موضوع | لینک ثابت


آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد...

دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...

آنجا که نام من آغاز میشود...آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش

نفس میکشم...فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها

پنهان میکنم ...تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی

هر آنچه دیدنیست میبندم...تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم...

تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم...
 


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 12:10 PM موضوع | لینک ثابت


خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...

 


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:2 PM موضوع | لینک ثابت


بدون شرح


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:13 PM موضوع | لینک ثابت


خیلی...................


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:53 AM موضوع | لینک ثابت


دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا
فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم
از فتنه ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:37 AM موضوع | لینک ثابت


انواع دل


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:32 AM موضوع | لینک ثابت


آرام آرام روزهایم می گذرند و لحظات و ثانیه هایم را یکی یکی می بازم و می بینم که شیرین ترین اوقات یک عمر را به اندیشیدن لحظه ای حماقت حراج می کنم، حماقت دوست داشتن و حماقت ابراز کردن و ابراز دوست داشتن گناه نابخشودنی است که تا مرتکب بدان نشده باشیم نخواهیم درک کرد ازین رو که قیمت ابراز را از قیمت خود باید پرداخت و هرچه خرج کنیم از قیمت خودمان کسر کرده ایم و این واقعیتی است که یا نباید تجربه اش کرد و یا اگر راه  به خطا رفتیم حتی ناخواسته می بایست تاوانش را نیز بپردازیم ، و چه وحشتناک است فکر کردن و اندیشیدن و پی بردن به مفهومی که بدان ایمان داشته بودیم و حال می سنجیم که نه ! این گونه نبوده و همه صفات نیک وقتی خوب است که اتفاقا ً خالص نباشند و در هر کدام از آنها به قدر کفایت و به اندازه ی شرایط ناخالصی داشته باشند و تردید نکنید که اینها هستند . همان گونه که شکر بی انتظار وجود نداشته و اگر بنده بداند که خدایش نخواهد داد به همان داده نیز شکر نخواهد کرد ، دیروز را در پی کودکی باختیم و امروز را در پی چاره سازی اوقات از دسترفته و فردا را هم که کسی ندیده که شاید هم نباشد ، و چه قدر جالب است که همه نگرانند و من بی خبر که همه دوستم دارند و من بی خبر که همه یارند و من بی خبر که شاید او نیز رفاقت کرده است و من بی خبرم ، ولی به جرم سکوتش نمی بخشمش و به اشد مجازات تا عبد زندانی قلبم خواهمش کرد و خود را نیز نخواهم بخشید و سوز جدایی را به چشمانم خواهم ریخت تا درس عبرتی شوم برای عبرت نیافتگان و این حکم به شرط عاقل شدن باطل شود تا بدانیم که به هر کوی از سر دل نباید رفت و یادمان باشد هرچند نا چیز ولی عقل و جسارت و خودخواهی را همواره جیره داشته باشیم که در نهایت پا قلم شده، با کاسه گدایی چه کنم چه کنم بر سر چهار راه تنهایی وجب به بخت از دست داده نزنیم
.
.
.
حرف دل :
همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او ، و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل او


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:23 AM موضوع | لینک ثابت


خانه ی تو کجاست؟

چیزی پرسیدی؟
آهان آدرس بهشت را می خواهی!!
از تعجب خنده ام می گیرد.
تو چطور آدرس خانه ات را نمیدانی؟ حتما دچار فراموشی شده ای !
راستی خانه تو کجاست؟
آنجا که در قصه های شیرین ما در، قصر پریان است و یا در داستان های پدر بر قله بلند سعادت جای دارد؟
نه، آنجا خیلی دور است، خیلی دور، دور از دسترس !
خانه تو اینجاست. در همین نزدیکی است، در کوچه پس کوچه های زندگی.
خانه تو جایی است که در آن گل بر روی چمن می رقصد، ماهی حوضش را به گنجشکها می دهد و بال هایشان را قرض می گیرد. جایی که در آن چشم ها می شنود و گوش ها می بینند. جایی که در آن آیینه ها را از غبار می روبند.
جایی که در آن هیچکس سایه ندارد. جایی که در آن شب و روز در پی هم نمی دوند. جایی که در آن سفره شاهانه ای برایت گسترده شده و تو با حرص و ولعی بسیار، آرامش را می نوشی و می بلعی. جایی که در آن با ترنم سحرانگیز سکوت می رقصی. جایی که در میان خاک حاصلخیزش درخت زیبا و تنومند زندگی ات در حال شکوفه دادن و به بار نشستن است و جایی که در آن او با تو سخن می گوید.
خانه تو همین جاست در همین نزدیکی، آدرسش را خوب به خاطر بسپار

 


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:14 AM موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting http://www.hadikazemiweb.blogfa.com http://www.hadikazemiweb.blogfa.com


Cursors