
هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 1:7 AM موضوع | لینک ثابت
دردا كه باز بندي به پايم افكنده شد و مرا در پشت ميله هاي قفس قلبش اسير نمود
گاهي آواي لطيفش به گوشم مي رسيد و از شنيدن آن سيراب مي شدم .
گاه تا سحر نمي خفتم تا شايد نورعشقي از او بر من بتابد
با ستارگان بيدار مي ماندم تا بتوانم شايد بوسه هاي شيرينش را حس كنم
خود را در آغوش مهتاب جاي مي دادم و از دل شوريده و ديوانه ي خود ميگفتم.
مي گفتم كه چطور ناگهان به او تكيه كردم و حس كردم كه او همان كسي است
كه دوستش دارم و مي تواند مامن آرامي براي من باشد
او را صدا زدم ،در انتظارش ماندم تا آسمان ابري دلش برايم صاف و آبي شود
در انتظارش ماندم تا شهد شيرين عشقش را بنوشم ،
چهره ي خورشيد شهر دلم چه اندوهگين بود. نمي دانستم اميدي هست يا نه ؟
نگاه خسته اش را خريداري كردم
در طوفان غرور و بي مهريش صبوري را پناهگاه خود ساختم
خواستم تا در زمين سخت دلش همچو شقايق عاشقي برويم ،
خواستم كه هرگز شرمگين اين دل پاكم نباشم تا آه عشق بار دگر بر او بوزد
رنگ درد را در خود ديدم ،درد بي مهري،درد خاموشي،درد جدايي
عاقبت در سكوتم ، در چشمان منتظرم ، در روياهاي آشفته ام ،
در انتظارعميقي كه مرا احاطه كرده بود و در خيال اسيرم .
آفتابش رنگ شادي به خود گرفت
وغنچه ي نشكفته ي دلش كه مدتها بود نورعشق را
به خود نديده بود بار دگر شكفته شد
خنده را بر لبانم نشاند ،گلدان خشك دلم را با شراب عشق زيباي خود آبياري نمود
با نسيم مهرباني اش صورتم را نوازش كرد
و آشيانه ي دوست داشتنش را برايم مهيا كرد
آري او مرا بعد از مصائب فراواني پذيرفت
و در كلبه ي تنهائيش مرا ميهمان خود كرد آشفتگي را از من ربود
و گل اميد را با هزاران عشق و محبت به من هديه داد
او ديگر شاهزاده ي اين قلب عاشقم شد
او با مهرباني قدم بر سنگفرش دلم گذاشت
او ديگر محبوب آتشين و پرشرار من شد
ما از فصلهاي خشك گذر كرديم وبه گلستاني عطرآگين سلام كرديم
حال با يك نگاه با يك عشق با يك اميد در يك ساحل پائيزي در يك غروب زيبا
درآن كلبه ي عاشقي نظاره گر اين دوست داشتن هستيم
درآستانه ي عشق پرشورت ايستاده ام مهربانم و با تمام وجود مي گويم
سلام عشق خفته ي من
به قلب تنها و متروك من خوش آمدي
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 11:35 AM موضوع | لینک ثابت
تومثل چشم دريا عاشقي و پاك و باروني ومن يك تكه از دريا ولي نمناك و طوفاني به ياد چشمهاي تو تفاْل مي زنم امشب ببينم مي روي آخراز اينجا يا كه مي ماني تورا جان هماني كه جوابت كرد از چشمم همين امشب بيا در كلبه سردم به مهماني عجب روز قشنگي بود روز آشناييمان چه شد حالا كه ازآن انتخاب خود پشيماني همه بردند از خاطر مرا،من ماندم و چشمت تو هم رفتي،يادت رفت نامم را به آساني چه زود از ياد بردي قرار روز اول را همان كه قول دادي اين پريشان را نرنجاني تمام شمعداني ها برايت اشك ميزيزند دلت آمد دل گل هاي باغم را بلرزاني؟! وعادت درد سنگيني است وقتي اوج مي گيرد به من عادت نكردي طعم حرفم را نمي داني خدا را خوش نمي آيد كه اين دل را بسوزاني
نوشته شده توسط زهرا در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 7:51 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط زهرا در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 7:49 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 2:14 AM موضوع | لینک ثابت
همه چيز آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 2:5 AM موضوع | لینک ثابت
هنوز هم پس از گذشت سالها آنچه را كه در گوشم زمزمه مي كردي با گلويي
بغض آلود و چشماني اشك بار با خود نجوا مي كنم ، روزهاي آشناييمان بسان
شب و روز از جلوي چشمانم مي گذرند .
گفتم : مجنون صحرا را چه بنامم ؟ گفتي : پرنده ، با حيرت پرسيدم چرا
پرنده ؟! شتابان گفتي چون مي خواهم دور سرت بگردم فقط آب و دانه ام از
تو ، صادقانه گفتم : در دام محبت اسير مي شوي زيركانه گفتي : اوج آسمان
آبي را نمي خواهم اگر در قعر زمين در دام عشق تو اسير باشم و تو صيادم
.
تو گفتي و من با گوش جان گفته هايت را مي شنيدم و به شنيده هايت جامه ي
عمل مي پوشاندم
ديگر پرنده ي آسمان زندگيم شده بودي ، برايت از تار و پود وجودم آشيانه
ساختم ، دستان سرد و لرزانم سايباني شد براي تو ، تا وجود تو را از
گزند گرما و سوز و سرما در امان بدارد ، سفره اي از عشق برايت گشودم
خواني كه آبش شبنم چشمان منتظرم بود و دانه اش گوهر وجودي ام .
و آن شب هنگام كه از نان عشق سير گشتي و از چشمه ي جوشان محبتم سيراب ،
زمزمه ها در گوشم خواندي ، آواز سر دادي كه به پرهاي شكسته ام پرواز
بياموز ، پرو بالت دادم ، هم پروازت شدم ، گرچه نمي دانستم از كجا شروع
كرده ام و فرجام به كجا خواهد رسيد ؟ !
و زماني كه براي ماندنت ديگر بهانه اي نداشتي براي رفتنت بهانه آوردي
، فرياد كشيدي آسمان دلت خاكستري است و هواي عشقت غبار آلود شده و نفس
كشيدن در آن سخت و طاقت فرساست و خلاصه اينكه قفس دلت براي ماندن تنگ و
دلگير ...
و امروزي كه ته مانده ي ديروز سياه است و همان فردايي كه از آمدنش
هميشه دست و دلم مي لرزيد و هراس ديدنش را داشتم نا خواسته از راه
رسيد و كبوتري از جنس خودت آخرين پيغام تو را به دستم رسانيد (
پــــــــــرواز را بــــه خــــــاطر بسپــــــــار پــــــرنده ر
فـــــــتني اســـــــــت ) !
افسوس كه اين حقيقت خيلي دير برايم آشكار شد و صد ها افسوس ديگر از
اينكه چرا با خون دل و اشك ديده پرنده اي مهاجر را زندگي بخشيدم ؟ ،
پرنده اي كه ذات و طبيعتش دستخوش هجرت است و كوچ كردن نماندن و رفيق
روزگار تنگ و تار شدن .
و امروز تنها چيزي كه از اين آمدن و رفتن برايم به جاي مانده ، اينكه
دانستم كيستم من ؟ ( برج تنهايي در اين دنياي وانفسا ! )
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 1:51 AM موضوع | لینک ثابت
دلم میخواد حرف بزنم بر خلاف همیشه ولی آخه با کی..........................
هرکسی برای خودش دنیایی از مشکلاتو داره دلم نمیخواد با حرفام مشکلی به مشکلات دیگران اضافه کنم
گیجم گیجه گیج..........................
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 0:47 AM موضوع | لینک ثابت
آخه بيچاره دل يكي بيشتر نيست...! چقدر سخته فهماندن اينكه بي انصاف دل كه دو تا نيست يكي است! چقدر سخته گفتن و فهماندن اين كه: ببين دل و بايد به يكي داد نه اونو بين چند نفر تقسيم كرد... تازه از همه سخت تر و بدتر و توهين آميزتر اينه كه به خواي براي كسي نفر دوم باشي. هميشه از فكر اينكه براي كسي كه دوسش دارم نفر دوم باشم... خيلي سخته. پس بهترين كار همينه كه بي خيال دوستي شيم! گاهي سخته گفتن اونيكه تو دلم.. گاهي سخته قبول اونكه عاشق شدم.... خيلي سخته.. براي اونيكه هيچ وقت نتونستم احساسمو بهش بگم. به نوعي با غرورم احساسمو كشتم. چرا شو هنوزم نفهميدم..؟ آخر اما دل يكي است! - بگويم اگر چشم راستم فداي تو لابد ميگويي... چشم چپم را براي خودم نگه داشتهام. با يك چشم هم ... ميگذرد زندگي. بگويم اگر تاب ميآورم هزاران عذاب را در راه تو لابد ميگويي... در راه عشق عذاب چيست؟ اضطراب چيست؟ من قلبم را به تو دادهام بي انصاف دل كه دو تا نيست. يكي است! "
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 12:12 PM موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 12:10 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:2 PM موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:37 AM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:23 AM موضوع | لینک ثابت
چیزی پرسیدی؟
آهان آدرس بهشت را می خواهی!!
از تعجب خنده ام می گیرد.
تو چطور آدرس خانه ات را نمیدانی؟ حتما دچار فراموشی شده ای !
راستی خانه تو کجاست؟
آنجا که در قصه های شیرین ما در، قصر پریان است و یا در داستان های پدر بر قله بلند سعادت جای دارد؟
نه، آنجا خیلی دور است، خیلی دور، دور از دسترس !
خانه تو اینجاست. در همین نزدیکی است، در کوچه پس کوچه های زندگی.
خانه تو جایی است که در آن گل بر روی چمن می رقصد، ماهی حوضش را به گنجشکها می دهد و بال هایشان را قرض می گیرد. جایی که در آن چشم ها می شنود و گوش ها می بینند. جایی که در آن آیینه ها را از غبار می روبند.
جایی که در آن هیچکس سایه ندارد. جایی که در آن شب و روز در پی هم نمی دوند. جایی که در آن سفره شاهانه ای برایت گسترده شده و تو با حرص و ولعی بسیار، آرامش را می نوشی و می بلعی. جایی که در آن با ترنم سحرانگیز سکوت می رقصی. جایی که در میان خاک حاصلخیزش درخت زیبا و تنومند زندگی ات در حال شکوفه دادن و به بار نشستن است و جایی که در آن او با تو سخن می گوید.
خانه تو همین جاست در همین نزدیکی، آدرسش را خوب به خاطر بسپار
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:14 AM موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

برای تو می نوسم........
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....
برای تويی كه قلبت پـاك است...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY